قالب وبلاگ

متن های زیبا
 
نويسندگان
گلهاش توی دستش بود,نشسته بود لب جدول
 
رفتم نشستم کنارش
 
گفتم:برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟
 
گفت:بفروشم که چی؟
 
تا دیروز میفروختم که با پولش ابجیمو ببرم دکتر
 
دیشب حالش بد شد و مرد..
 
با گریه گفت:تو میخواستی گل بخری؟
 
گفتم:بخرم که چی؟
 
تا دیروز میخریدم برای عشقم..
 
امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!
 
اشکاشو که پاک کرد,یه گل بهم داد..
 
با مردونگی گفت:بگیر
 
باید از نو شروع کرد
 
تو بدون عشقت,من بدون خواهرم...

[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 17:23 ] [ sefidbarfi10 ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران