|
متن های زیبا | ||||||||||
|
حجم تنهایي تو بيشتر ازبودن ماست!!! شيعيان چرا ما را نمي خواهند؟! مرحوم حاج محمد علي فشندي تهراني (ره) مي گويد که در مسجد جمکران سيدي نوراني را ديدم، با خود گفتم اين سيد در اين هواي گرم تابستاني از راه رسيده و تشنه است ظرف آبي به دست او دادم تا بنوشد و گفتم: آقا! شما از خدا بخواهيد تا فرج امام زمان (ع) نزديک گردد. حضرت فرمودند: «شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي خواهند. اگر بخواهند و دعا کنند فرج ما مي رسد.»
[ شنبه 26 اسفند 1391 ] [ 23:34 ] [ sefidbarfi10 ]
الیس الله بکاف عبده ؟!
ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما ...
به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.
یتیمان را پدر می شود و مادر، محتاجان برادری را برادر می شود، عقیمان را طفل می شود، ناامیدان را امید می شود،
گمگشتگان را راه می شود، در تاریکی ماندگان را نور می شود، رزمندگان را شمشیر می شود، پیران را عصا می شود، محتاجان به عشق را عشق می شود.
خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند، در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟"
![]() [ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 17:27 ] [ sefidbarfi10 ]
در زمان حکومت حضرت سلیمان مردی ساده اندیش در حالی که وحشت و نگرانی او را فرا گرفته بود و بر اثر ترس چهرهاش زرد و لبهایش کبود گشته بود، سراسیمه نزد سلیمان آمد و با عجز و لابه گفت :«ای سلیمان ! به من پناه بده.» سلیمان (که پناهگاه مستضعفان و بیچارگان بود به او توجه خاصی کرد) فرمود : «چه شده است و حاجتت چیست ؟»
او عرض کرد: «امروز عزراییل با خشم به من نگاه کرد. بر اثر آن وحشت کردم و اینک به محضر شما پناه آوردهام. از تو تقاضا دارم که به باد فرمان بدهی که مرا از اینجا شهر به جایی دور در هندوستان ببرد تا از چنگ عزراییل رهایی یابم.» سلیمان به تقاضای او توجه کرد : باد را فرمود تا او را شتاب
برد سوی خاک هندستان بر آب
روز بعد در وقت دیدار سلیمان با شخصیتها سلیمان عزراییل را دید و از او پرسید :«چرا به این بینوا با چشم خشمگین نگریستی، به طوری که بر اثر آن مضطرب و از وطن آواره گشت و بیخانمان گردید ؟!»
عزراییل در پاسخ گفت: «خداوند فرمان داده بود که روح آن مرد را در هندوستان قبض کنم ولی من او را (دیروز) در اینجا دیدم و حیران گشتم که اگر او صد پر داشته باشد قادر نیست که خود را به هندوستان برساند !» من طبق فرمان حق برای قبض روح او به هندوستان رفتم، او را آنجا یافتم و جانش را قبض کردم : چون به امر حق به هندستان شدم
دیدمش آنجا و جانش بستدم
بنابراین نمیتوان از مرگ گریخت حال که چنین است باید برای رفع نگرانیها به خدا پناه برد و بر او توکل کرد.
[ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 17:23 ] [ sefidbarfi10 ]
شیوانا و معرفت
شیوانا را به دهکده ای دور دست دعوت کردند تا برای آنها دعای باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شیوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ایشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمین های تشنه ایشان سرازیر نماید. اما ساعتها گذشت و بارانی نیامد. کم کم جمعیت از شیوانا و دعای او ناامید شدند و لب به شکایت گذاشتند.یکی از جوانان از لابلای جمعیت لب به سخره گشود و فریاد زد:” آهای جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل می کنی ! وقتی نمی توانی از دعایت باران بسازی حتما از حرفهایت هم نتیجه ای حاصل نمی شود. “
عده زیادی از جوانان و پیران حاضر در جمع نیز به جوان شاکی پیوستند و لب به مسخره کردن شیوانا باز کردند؛ اما استاد معرفت هیچ نگفت. و در سکوت به تمام حرفها گوش فراداد. سپس وقتی جمعیت خسته شدند و سکوت کردند به آرامی گفت:” آیا در این دهکده فرد دیگری هم هست که به جمع ما نپیوسته است!؟ “ همان جوان معترض گفت:” بله! پیرمرد مست و شرابخواره ای است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پیش از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده است و ناشناختنی را قبول ندارد.”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” مرا نزد او ببرید! باران این دهکده در دست اوست!” جمعیت متعجب پشت سر شیوانا به سمت خرابه ای که پیرمرد دشمن ناشناختنی در آن می زیست رفتند. در چند قدمی خرابه پیرمرد ژولیده ای را دیدند که روی زمین خاکی نشسته و با بغض به آسمان خیره شده است. شیوانا به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسید:” آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوی او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمی کنی!؟” پیرمرد لبخند تلخی زد و گفت:” همین آسمان روزی با خراب کردن این خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاک سیاه نشاند. تو چه می گویی!؟”شیوانا دست به پشت پیرمرد زد و گفت:” قبول دارم که مردم دهکده در این ده سال با تنها گذاشتن تو و واگذاشتن تو به حال خودت ، خویش را مستحق قحطی و خشکسالی نموده اند. اما عزت تو در این سرزمین نزد همه ، حتی از من شیوانا، هم بیشتر است. به خاطر کودکان و زنانی که از تشنگی و قحطی در عذابند، ناز کشیدن ناشناختنی را قبول کن و درخواستی به سوی بارگاهش روانه ساز! “
پیرمرد اشک در چشمانش حلقه زد و رو به آسمان کرد و خطاب به ناشناختنی گفت:”فکر نکن همیشه منت تو را می کشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو می خواهم به خاطر زنان و کودکان گرسنه این سرزمین ابرهایت را به سوی این دهکده روانه کن!” می گویند هنوز کلام پیرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقی ظاهر شد و قطرات باران باریدن گرفتند. شیوانا زیر بغل پیرمرد را گرفت و او را به زیر سقفی برد و خطاب به جمعیت متعجب و حیران و شرمزده گفت:” دلیل قحطی این دهکده را فهمیدید! در این سالهای باقیمانده سعی کنید. قدر این پیرمرد و بقیه آسیب دیدگان زمین لرزه را بدانید. او برکت روستای شماست. سعی کنید تا می توانید او را زنده نگه دارید.” سپس از کنار پیرمرد برخاست و به سوی جوانی که در صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد:
” صحنه ای که دیدی اسمش معرفت است. من به شاگردانم این را آموزش می دهم!”
[ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 17:02 ] [ sefidbarfi10 ]
این عکسها رو چون دوستشون داشتم گذاشتم !! برای اطلاعات بیشتر درموردشون به این سایت مراجعه کنید: [ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 14:51 ] [ sefidbarfi10 ]
[ سهشنبه 15 اسفند 1391 ] [ 21:55 ] [ sefidbarfi10 ]
بهشت وجهنم
مردی در مورد بهشت و جهنم با خدا صحبت می کرد.
خدا گفت:بیا تا من جهنم را به تو نشان دهم.
آنها وارد اتاقی شدند که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته
و همه گرسنه و نا امید و در عذاب بودند.
هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی چون دستهء قاشق بزرگتر از بازوی آنها بود
نمی توانستند قاشق را به دهان خود برسانند.
پس از مدتی خدا گفت:حالا بیا تا بهشت را به تو نشان دهم.
آن دو به اتاق دیگری رفتند که درست مانند اتاق اولی بود.وارد شدند.جمعی از مردم و دیگ غذا و همان قاشق های دسته بلند.
ولی همه در آنجا شاد بودند.آن مرد گفت:
نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر همه بد بختند
و همه چیز این اتاق ها یکسان است.
خداوند تبسمی کرد و فرمود:
خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند یکدیگر را تغذیه کنند!!
[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 23:25 ] [ sefidbarfi10 ]
مرا ببخش یارب مرا به سلسله انبیا ببخش بر شاه اولیا، علی مرتضی ببخش
یارب گناه من بود از كوهها فزون جرم مرا به فاطمه، خیرالنسا ببخش
هركار كردهام، همه بد بوده و غلط یارب مرا تو بر حسن مجتبی ببخش
یارب اگر كه جود وسخائی نكردهام ما را تو بر سخاوت اهل سخا ببخش
یارب مرا به رحمت بیمنتها ببخش یعنی به ساحت حرم كبریا ببخش
یارب گناهكار و ذلیل و محقرم عصیان من به شوكت عزّوجلا ببخش
یارب تو را به جاه و جلالت دهم قسم جرم گذشته عفوكن و ماجرا ببخش
یارب مرا ببخش به اهل صلات و صوم یعنی به نور صفوت اهل صفا ببخش
یارب تو را به نور جمالت دهم قسم كز ظلمتم رهان و به نور هدا ببخش
یارب به نور ظلمت خاصان درگهت این بنده را به ختم همه انبیا ببخش
یارب از این معاصی بسیار بیشمار
مستوجب عقوبتم؛ امّا مرا ببخش
[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 23:14 ] [ sefidbarfi10 ]
پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
((خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟))
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
((خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد ؟))
خدا جواب داد :
(( بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی.............))
[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 23:08 ] [ sefidbarfi10 ]
[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 13:34 ] [ sefidbarfi10 ]
|
||||||||||
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] | ||||||||||