قالب وبلاگ

متن های زیبا
 
نويسندگان



"یا خیر مونس و انیس"

انسان از انس گرفته شده. ذاتا احتیاج به همدم داره. برای همین به هر چیزی دلبسته میشه.
 گاهی  اشیاء، حیوانات، موسیقی، قدرت، شهرت، پول، مواد مخدر، و..... میشن همدمش.
ولی آدمی باز دل مرده است.
اما  خدا...
وقتی با خدا انس میگیری این همنشینی زیاد با او، اطمینان قلب میاره.
آرامش روح
و دل را زنده می کنه.
دلی که زنده باشه، گرایش به خوبیها داره.
ای بهترین انیس و مونس

[ پنج‌شنبه 03 اسفند 1396 ] [ 19:06 ] [ sefidbarfi10 ]


مادربزرگ هميشه مي گفت دردِ تن يك جا نمي ماند ، كليه مي زند به كمر ، كمر مي زند به پا ، پا مي زند به قلب ، مي گفت درد هي توي تنت تقسيم مي شود.

اما درد روح ، قُلمبه مي شود يك جا امانت را مي برد ،

هركسي هم كه از راه برسد و بپرسد چه مرگت است ؟ فقط مي شود دستت را روي زانو و كمرت بگذاري و ناله كني كه تير مي كشد.
درد روح را نمي شود نشان كسي داد...


قلب من به دست کسانی
تیغ برداشت که
ازانهاانتظارمحبت داشتم
نه فراموشی

[ پنج‌شنبه 03 اسفند 1396 ] [ 17:53 ] [ sefidbarfi10 ]


هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید

تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد . . .

سالروز شکفتنت مبارک

 

معلم قشنگم سلام

سلام عزیزدلم

میدونید که امروز بهترین روز زندگیمه روز تولدتون

انقدر دوستتون دارم که نمیشه گفت

انقدر بهم محبت کردید که هرکاری براتون بکنم کمه

من هیچ وقت نمیتونم محبت هاتون رو جبران کنم

فقط براتون دعا میکنم و همیشه از خدا بهترین ها رو براتون میخوام

امیدوارم هزار سال باعزت زندگی کنید و همیشه تنون سالم دلتون خوش و لبخند مهمان دائمی لبهاتون و آرامش مهمان دائمی دل مهربونتون باشه

تمام زندگی منید یه معلم به معنی واقعی، معلم زندگیم، معلمی که همیشه ازتون درس یاد میگیرم، همیشه، اما شاگرد بدیم ...

ولی معلما همیشه به شاگرد تنبلا بیشتر حواسشون هست

عزیزدلم عزیزترینم با تمام وجودم دوستتون دارم


امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .



 

سالیان درازی است که در گلخانه دلم گل محبتی را که خودت کاشته‌ای آبیاری می‌کنم

تولد مهربان ترین گل دنیا مبارک . . .


[ یکشنبه 29 بهمن 1396 ] [ 14:30 ] [ sefidbarfi10 ]


«دوست»
 یعنی کسی که وقتی هست آرام باشی و وقتی نیست چیزی در زندگیت کم باشد،
«دوست»
 یعنی آن جمله‌ های ساده و بی‌ منظوری که می‌گویی و خیالت راحت است که از آنها هیچ سوء تعبیری نمی‌شود،
«دوست»
 یعنی یک دل اضافه داشتن برای اینکه بدانی هر بار دلت می‌گیرد یک دل دیگر هم دلتنگ غمت می‌شود،
«دوست»
 یعنی وقت اضافه؛ یعنی تو همیشه عزیزی حتی در وقت اضافه،
«دوست»
 یعنی تنهایی‌ هایم را می‌ سپارم به دست تو چون شک ندارم می‌ فهميش،

«دوست»

یعنی یک راه دو طرفه٬ یک قدم من؛ یک قدم تو؛ اما بدون شمارش و حساب و کتاب،
«دوست»
 یعنی من از بودنت مفتخر و سربلندم، نه سر به زیر و شرمنده

 

من ادعا نمی‌کنم که همیشه به یاد «دوستانم» هستم،

ولی ادعا می‌کنم که لحظاتی که به یادشان نیستم هم «دوستشون» دارم...️...

[ دوشنبه 16 بهمن 1396 ] [ 22:46 ] [ sefidbarfi10 ]


⚪️ومن عاشقی را

از خدا یاد گرفتم⚪️

⚪️همان لحظه که گفت

صدباراگرتوبه شکستی باز آ...⚪️

[ دوشنبه 16 بهمن 1396 ] [ 22:30 ] [ sefidbarfi10 ]

حتما بخوانید

«مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.

مدتی بعد، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند: این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند، آن را در کیسه ی مخملی قرار دادند ...

هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود،

از او پرسید: مادرت کجاست؟

پسر گفت: سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.

پدر گفت: چرا؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!

پسر گفت: نه!

پدر پرسید: برادرت کجاست؟

پسر گفت: بعد از فوت مادر کسی نبود که با تجربه هایش او را نصیحت کند و راه درست را به او نشان دهد، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت!

پدر تعجب کرد و گفت: چرا؟

مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند و نشانه های راه خطا را برایش شرح دادم نخواندید؟ پسر گفت: نه ...!

مرد گفت: خواهرت کجاست؟

پسر گفت: با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او اسیر ظلم و رنج است !

پدر با تأثر گفت: او هم نامه ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و دلایل منطقی ام را برایش توضیح داده بودم و اینکه من با این ازدواج مخالفم؟

پسر گفت: نه ...!

الان به چی دارید فکر میکنید؟

به اینکه مقصر خود فرزندان بودند که بجای خواندن نامه، اونو میبوسیدن و به چشم میمالیدند و با احترام در کیسه مخملی نگهداریش میکردند؟

به چیز درستی فکر میکنید، پس حالا میتوانید ادامه ی صحبت های منو خووووب درک کنید

ادامه...

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه به راحتی همه فرصتها را از دست داده بودند، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...!

رفتار من با کلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است!

من هم قرآن را میبوسم

روی چشمم میگذارم

مورد احترام قرار میدهم

می بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست، سودی نمی برم، در حالی که تمام آنچه که در آن است روش زندگی من است..

التماس دعا

[ دوشنبه 16 بهمن 1396 ] [ 22:10 ] [ sefidbarfi10 ]


تو را پاک آفرید ایزد ز خود شرمت نمی آید
که روزی پاک بودستی ، کنون آلوده دامانی ؟

 

[ دوشنبه 11 دی 1396 ] [ 18:19 ] [ sefidbarfi10 ]

 

عزیزترینم!

اجازه هست که عشقتو،توکوچه هادادبزنم؟

روپشت بوم خونه هااسمتوفریادبزنم؟

اجازه هست که هرنفس ترانه بارونت کنم؟

ماه وستاره روبازم فدای چشمونت کنم؟ 

اجازه هست که خنده هات قلبموازجابکنه؟

بهت بگم عاشقتم،دوست دارم یه عالمه

اجازه هست نگاهتو،توخاطرم قاب بکنم؟

چشمی که بدخواهمونه،به خاطرت خواب بکنم؟

اجازه فریادبزنم:توقلبمی تابه ابد؟

بدون اگه رسوابشم به خاطرت خوبه،نه بد!

اجازه هست دریاباشم،کویرروپیمونه کنم؟

توصدف دلم بشی،من تودلت خونه کنم؟

اجازه هست....؟؟

[ شنبه 09 دی 1396 ] [ 21:08 ] [ sefidbarfi10 ]

مهدی جان

در دنیایِ من

سالهاست که عقربه ها از نبودنت یخ زده اند
اما زمستان که می آید

دلم بیشتر برایت تنگ می شود.


❄️اللهم عجل الولیک الفرج❄️

[ جمعه 08 دی 1396 ] [ 19:53 ] [ sefidbarfi10 ]

"تدبر درقرآن"


اثر گناه بر قلب

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت و گلی شد .
من بی خیال، پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود،
ولی نشد...
بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛
حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت!!!
آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت:
"این لباس چِرک مرده شده!"
گفت:
"بعضی لکه ها دیر که شود، می میرند؛ باید تا زنده اند پاک شوند!"

حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت!
بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید!
حواست که نباشد، گناه، لکه می شود؛
وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری و توبه نکنی، می شود چرک...
به قول صاحب خشکشویی: لکه را تا تازه است، تا زنده است، باید شست و پاک کرد...
( بَلىٰ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ )

"بقره/۸۱"
[ شنبه 11 دی 1395 ] [ 19:05 ] [ sefidbarfi10 ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران