|
متن های زیبا | ||
هر چه خدا بخواهدسالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت. وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست!
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد. چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگـلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلههایی رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست! آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید! به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد. پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟! وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید، اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند، بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود! [ یکشنبه 09 شهریور 1393 ] [ 11:12 ] [ sefidbarfi10 ]
دلی به وسعت دریا“رابرت دانیس زو” قهرمان مشهور ورزش گلف در آرژانتین، در یک مسابقه برنده شد و مبلغ زیادی پول برد.
زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش از دست خواهد رفت. هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: “ساده لوح، خبر جالبی برایت دارم. آن زن اصلاً بچه مریضی نداشت که هیچ، اصلاً ازدواج هم نکرده است. او به تو کلک زده است دوست من.” ![]() [ یکشنبه 09 شهریور 1393 ] [ 11:09 ] [ sefidbarfi10 ]
درخشش خورشیدروزی پسر بچهای در خیابان سکهای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز، سرش را به دنبال گنج به سمت پایین بگیرد! او در طول زندگی، ۲۹۶ سکه ۱ سنتی، ۴۸ سکه ۵ سنتی، ۱۹ سکه ۱۰ سنتی، ۱۶ سکه ۲۵ سنتی، ۲ سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ۱ دلاری پیدا کرد؛ یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.
در برابر به دست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زیبایی زندگی انگیز ۳۱۳۹۱ طلوع خورشید، درخشش ۱۳۷ رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در میآمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد. ![]() [ شنبه 08 شهریور 1393 ] [ 11:10 ] [ sefidbarfi10 ]
فولاد و آهنگرآهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خداکند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش اوضاع درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم؛ اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود دادهای، زندگیات بهتر نشده!» آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد. «در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست!» آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد: «گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک میاندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آن وقت است که آن را به میان انبوه زبالههای کارگاه میاندازم.» باز مکث کرد و بعد ادامه داد: «میدانم که در آتش رنج فرو میروم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد؛ اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است که خدای من، از آنچه برای من خواسته ای صرفنظر نکن تا شکلی را که میخواهی، به خود بگیرم. به هر روشی که میپسندی ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده؛ اما هرگز، هرگز مرا به کوه زبالههای فولادهای بی فایده پرتاب نکن».
[ شنبه 08 شهریور 1393 ] [ 11:08 ] [ sefidbarfi10 ]
هر شب یتیم توست دل جمکرانی ام جانم به لب رسیده بیا یار جانی ام از باد ها نشانی تان را گرفته ام عمری است عاجزانه پی آن نشانی ام طی شد جوانی من و رؤیت نشد رخت " شرمنده جوانی از این زندگانیم" با من بگو که خیمه کجا می کنی به پا آخر چرا به خاک سیه می نشانی ام در این دهه اگر چه صدایت گرفته است یک شب بخوان به صوت خوش آسمانی ام در روضه احتمال حضورت قوی تر است شاید به عشق نام عمویت بخوانی ام هم پیر قد خمیدگی زینب توا م هم داغدار آن دو لب خیزرانی ام این روزها که حال مرا درک می کنی بگذار دست بر دل آتشفشانی ام در به دری برای غلام تو خوب نیست تأیید کن که نوکر صاحب زمانی ام
" عباس احمدی "
[ جمعه 07 شهریور 1393 ] [ 11:06 ] [ sefidbarfi10 ]
خودمانیم ها ولی من هم، عشقبازی جالبی دارم شنبه تا جمعه طی شده تازه، یادم افتاده صاحبی دارم «دارم از دست میروم آقا پس چرا دیر کرده ای شاها» او نه اصلاْ خودم که می دانم ادعاهای کاذبی دارم سال ها غایب است و باور کن کک من هم نمی گزد اما باز هم با دروغ می گویم «تو بیا کار واجبی دارم» او نبوده چه کار کردم من؟ به کدام آب و آتشی زده ام؟ شنبه تا پنجشنبه خوش جمعه٬:وای من نیز غایبی دارم دیگر اوج نبودنش هم که، چند خطی سرودن از دوری است آن هم آنقدر آخر هربیت قافیه های قالبی دارم...
"حسین رستمی"
[ جمعه 07 شهریور 1393 ] [ 11:03 ] [ sefidbarfi10 ]
در اضطراب چه شبها که صبح شان گم شد چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد! ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه هـا گم شد شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟ بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟ کـه هـفتـهها همـهشـان خـالی از تـرنـم شد
[ جمعه 07 شهریور 1393 ] [ 10:54 ] [ sefidbarfi10 ]
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم یا امر کن یک دل دیگر بیاورم مولا خلاصه عرض کنم دوستت دارم دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم
اللهم عجل لولیک الفرج [ جمعه 07 شهریور 1393 ] [ 10:51 ] [ sefidbarfi10 ]
در پی تو روان شوم تا در خانه وا کنی چه می شود اگر دمی نظر به زیر پا کنی؟
گدای مسکین توام،نشسته ام به راه تو چه کم شود ز لطف تو نگه به این گدا کنی
بس که گنه نموده ام دعا اثر نمی کند سزد برای آمدن،خودت کمی دعا کنی
اللهم عجل لولیک الفرج
[ جمعه 07 شهریور 1393 ] [ 10:49 ] [ sefidbarfi10 ]
تمام پنجره ها رو به آسمان باز است ببار حضرت باران که فصل اعجاز است که بوسه بر اثر پات عین پرواز است اگر که ذکر تو باشی دعا هم آواز است چرا که علت تاخیر، قحطِ سرباز است بیا که روز وصال تو روز آغاز است زمین بدون تو بی آفتاب مانده، ببین تمام پنجره ها رو به آسمان باز است [ جمعه 07 شهریور 1393 ] [ 10:47 ] [ sefidbarfi10 ]
|
||
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] | ||