|
متن های زیبا | ||
|
در ساحل زندگ ی مشغول قدم زدن با خدا بودم ... لحظه ها مثل نسیمی صورتم را قلقلک میدادند ... رد پای منو خدا با هرقدم بر روی شن ها اثری باقی میگذاشت... ناگهان در سراشیبی سختی فقط یک ردپا باقی میماند! بعداز گذر ان سراشیبی دوباره ردپاها دوتا شدند! از خدا پرسیدم:چرا مرا در موقع گذر از سختی تنها گذاشتی؟ خدا لبخند گرمی زدو گفت:من تو را در ان موقع تنها نگذاشتم. تو در ان موقع در اغوش من بودی [ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 14:31 ] [ sefidbarfi10 ]
|
||
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] | ||