قالب وبلاگ

متن های زیبا
 
نويسندگان

یک صفحه سفید گذاشت جلوی دختر وگفت:بنویس!

هرچه می خواهی بنویس!

هی بنویس و پاک کن...

چند دقیقه بعد صفحه سفید کاغذ پر از علامت و حرف بود.

چروک و خط خطی و کثیف.

جای پاک کردن ها و نوشتن های مکرر، رویش دیده می شد.

کاغذ را گرفت. یک کاغذ سیاه به او داد وگفت:بنویس.

همان هایی که آنچا نوشتی. پاک کن، خط خطی کن...

دختر گفت: نمی شود استاد، روی برگه سیاه چیزی نوشته نمی شود!

استاد چادرش را سرکرد و لبخند ملیحی زد.

نگاه دختر به سیاهی چادر خیره ماند.


[ شنبه 12 بهمن 1392 ] [ 14:23 ] [ sefidbarfi10 ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران