قالب وبلاگ

متن های زیبا
 
نويسندگان

داستان واقعی و آموزنده از رهایی یک دختر از نگاه های ناپاک 

 حضرت علی (ع): زکات زیبایی، عفت و پاکدامنی است
خانوووووووم…. شــماره بدم؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟ 
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود… این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. … روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت… شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….! دخترک وارد حیاط امامزاده شد… خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند… دردش گفتنی نبود…!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد… وارد حرم شد و کنار ضریح نشست زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن… چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد… خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت 8 خود را به خوابگاه برساند… به سرعت از آنجا خارج شد… وارد شــــهر شد… امــــا… اما انگار چیزی شده بود… دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد! احساس امنیت کرد…با خود گفت: مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود! یک لحظه به خود آمد… دید چـــادر امامــزاده را .....

نتیجه پایداری در حجاب

 
چرا اینگونه دنبالِ من می‌گردی و رنج‌ها را متحمل می‌شوی؟ مثل این باشید (اشاره به جنازه کردند) تا من دنبال شما بیایم!
مرحوم آیت الله سید باقر مجتهد سیستانی (ره) از علماء بزرگ در مشهد مقدس برای آنکه به محضر امام زمان (عج) شرفیاب شود، ختم زیارت عاشورا در چهل جمعه هر هفته در مسجدی از مساجد شهر آغاز می‌کند. ایشان فرمودند:
 
در یکی از جمعه‌های آخرین، ناگهان شعاع نوری را مشاهده کردم که از خانه نزدیک آن مسجدی که من در آن مشغول به زیارت عاشورا بودم می‌تابید، حال عجیبی به من دست داد. از جای برخاستم و به دنبال آن نور به در آن خانه رفتم. خانه کوچک و فقیرانه‌ای بود، از درون خانه نور عجیبی می‌تابید.
در زدم وقتی در را باز کردند، مشاهده کردم حضرت ولی عصر امام زمان (عج) در یکی از اتاق‌های آن خانه تشریف داشتند و در آن اتاق جنازه‌ای را مشاهده کردم که پارچه‌ای سفید به رویِ آن کشیده بودند، وقتی من وارد شدم و اشک ریزان سلام کردم، حضرت به من فرمودند: «چرا اینگونه دنبالِ من می‌گردی و رنج‌ها را متحمل می‌شوی؟ مثل این باشید (اشاره به جنازه کردند) تا من دنبال شما بیایم!»
بعد فرمودند: «این بانویی است که در دورهٔ بی‌حجابی (رضا خان پهلوی) هفت سال از خانه بیرون نیامده مبادا نامحرم او را ببیند!»
[ یکشنبه 01 اردیبهشت 1392 ] [ 18:23 ] [ sefidbarfi10 ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران