داشتم تو اینترنت دنبال متن به مناسبت ایام فاطمیه میگشتم که این متن رو پیدا کردم!!!
وقتی خوندمش گریه ام گرفت....


به نظرم بی ربط به این ایام نیست!!!
درواقع خیلی هم ربط داره!!!
کاش تو این ایام یه کم به حجاب بانوی هجده ساله مون فکر کنیم!!!
من وقتی هجده ساله شدم، تازه فهمیدم وقتی میگن بانوی هجده ساله یعنی چی؟؟؟!!!
وقتی تصور میکردم یه دختر تو هجده سالگی چه خواسته هایی داره و بانو چی کشیدن............


این حرف منو فقط دختر خانمای هجده ساله میفهمن!!!!
توروخدا یه کم بیشتر فکر کنیم......
پله پله تا چادر
توی مدرسه مون جزو اولین نفرهایی بودم که توی دوران دبیرستان ابروهامو برداشتم.میرفتم مدرسه یه ته آرایش هم داشتم(اهل آرایش نبودم. فقط یه کم ته آرایش...) موهامم که همیشه بیرون بود یعنی مقنعه ام فرق سرم بود!
یادمه وقتی جشن فارغ التحصیلی با صورت آرایش کرده و مانتوی کوتاه (یه کم پایین تر از کمر) رفته بودم دانشگاه، یکی از مسئولین شاکی شده بود که من چرا با این وضع اومدم؟!آزاده ذاکر(یکی از دوستام) به اون مسئول گفته بود که:شما خودتون چرا آرایش دارید؟مسئوله گفته: من فرق دارم.آزاده جواب داده بود که:فرقی بین شمادوتا نیست.. شما فارغ التحصیلید،اونم فارغ التحصیله...
سال پشت کنکور رفتم یه آموزشگاه (تا از فضای درس زیاد فاصله نگیرم)دو تا از اساتید مرد اون آموزشگاه کلی خاطرخواه توی آموزشگاه داشتن(یعنی بچه ها دوسشون داشت.روزهای اول حالت عادی خودم میرفتم اونجا (مانتو تنگ،ته آرایش،موهامم که بیرون)
حالم از هرچی آرایش (جلو نامحرم) بود به هم خورد!!! هنوزم که هنوزه حالم به هم میخوره.من ظاهرم هرجوری بود،برای زیبا بودن خودم بود،نه برای جلب توجه کردن.حالم از جلب توجه کردن (اونم برای دوتا مردی که زن دارن) بهم خورد. با خودم فکر کردم؛ وقتی عده ای برای جلب توجه آرایش میکنن، یعنی آرایش ابزاری برای جذب نامحرم هستش،حالا اگه کسی پیدا بشه و قصدش جذب نامحرم نباشه،ولی از ابزار جذب نامحرم استفاده کنه ناخواسته به اون مقصد شوم رسیده،برای همین آرایش رو برای همیشه گذاشتم کنار...
گذشت و گذشت تا که کنکور دادم و رفتم دانشگاه.ترم اول بود که..........
توی مدرسه مون جزو اولین نفرهایی بودم که توی دوران دبیرستان ابروهامو برداشتم.میرفتم مدرسه یه ته آرایش هم داشتم(اهل آرایش نبودم،فقط یه کم ته آرایش)موهامم که همیشه بیرون بود،یعنی مقنعه ام فرق سرم بود!
یادمه وقتی جشن فارغ التحصیلی با صورت آرایش کرده و مانتوی کوتاه (یه کم پایین تر از کمر) رفته بودم دانشگاه، یکی از مسئولین شاکی شده بود که من چرا با این وضع اومدم؟!! آزاده ذاکر(یکی از دوستام) به اون مسئول گفته بود که:شما خودتون چرا آرایش دارید؟مسئوله گفته:من فرق دارم،آزاده جواب داده بود که:فرقی بین شما دوتا نیست،شما فارغ التحصیلید،اونم فارغ التحصیله.
توی مدرسه ی تیزهوشان درس میخوندم برای همین ازم توقع داشتن که یه دانشگاه خوب(یا یه رشته ی خوب)قبول بشم. منم رتبه ی کنکورم بدشد و برای توقعی که ازم بود موندم برای سال بعد(البته این توقع فقط خارجی نبود و خودمم هم شامل متوقعین بودم).
سال پشت کنکور رفتم یه آموزشگاه (تا از فضای درس زیاد فاصله نگیرم) دوتا از اساتید مرد اون آموزشگاه کلی خاطرخواه توی آموزشگاه داشتن(یعنی بچه ها دوسشون داشتن).
روزهای اول حالت عادی خودم میرفتم اونجا(مانتو تنگ،ته آرایش،موهامم که بیرون).
فکر کنم روز دوم بود که فهمیدم،دخترهای اونجا آرایش میکنن تاخودشون رو به استاد نشون بدن و استاد از قیافه شون خوششون بیاد.
حالم از هرچی آرایش (جلو نامحرم) بود به هم خورد!!! هنوزم که هنوزه حالم به هم میخوره.من ظاهرم هرجوری بود،برای زیبا بودن خودم بود. نه برای جلب توجه کردن.حالم از جلب توجه کردن (اونم برای دوتا مردی که زن دارن) بهم خورد.با خودم فکر کردم؛وقتی عده ای برای جلب توجه آرایش میکنن،یعنی آرایش ابزاری برای جذب نامحرم هستش؟حالا اگه کسی پیدا بشه و قصدش جذب نامحرم نباشه.ولی از ابزار جذب نامحرم استفاده کنه،ناخواسته به اون مقصد شوم رسیده.برای همین آرایش رو برای همیشه گذاشتم کنار...
گذشت و گذشت،کنکور دادم و رفتم دانشگاه.
ترم اول، استاد تفسیر موضوعی قرآن یه سری موضوع بهمون میداد تا در موردش فکر کنیم و جواب بیاریم.من برای پیدا کردن مطلب در مورد مسائلی که استادمون میداد،به اینترنت میرفتم و به سایتهای مختلف سر میزدم ومطالب مختلف رو میخوندم. کلی از نظر اعتقادی رفتم بالا،کلی چیز یاد گرفتم اما به همه چیز نرسیده بودم. فکر کنم جزو معدود کسایی بودم که در دوران انتخابات،موهام از روسریم بیرون بود و پرچم ایران دور پیشونیم میبستم.رفتم اعتکاف،توی دوران اعتکاف مدام دوتا چیز از خدا میخواستم،یکی اینکه:منو بنده ی خودش کنه،دوم اینکه: اگه پوشوندن مو جزو حجاب هستش،معرفتشو بهم بده.مدت زمانی طول نکشید که کتاب مسئله حجاب استاد مطهری رو خوندم.با خوندن اون کتاب به این رسیدم که از نظر اسلام باید موهام رو کامل بپوشونم.
(آخه من همیشه با خوندن آیات حجاب در قرآن به این میرسیدم که باید یه چیزی روی سرمون باشه و با خودم فکر میکردم; وقتی حجاب انقدر برای خدا مهم بوده که اومده نام تک تک محارم رو اورده پس اگه قرار بود همه ی موهامونو بپوشونیم،خدا تو قرآنش میگفت و لازم نبود بریم سراغ احادیث و روایات.اگه پوشوندن کل مو لازم بود خدا نمیومد فقط بگه جلباب هارو به هم نزدیک کنید)
اما با خوندن اون کتاب به این رسیدم که باید موهامو بپوشونم.
خب خداروشکر تسلیم آموخته ام شدم و موهامو از اون به بعد پوشوندم.
رفتم چند دست مانتوی مناسب ( و به قولی اسلامی) خریدم
{البته وقتی الان به اون مانتوها نگاه میکنم تعجب میکنم که چه جوری اونموقع این مانتو ها رواسلامی حساب میکردم!!}
چندماه گذشت..
سال ۸۸ داشتم میرفتم جنوب (راهیان نور،زیارت شهدا)
رفتم یه مانتوی خیلی گشاد خریدم تاحرمت اونجا حفظ بشه(اما بازهم الان توی اون مانتو،گشادیی رو که قبلا میدیدم نمیبینم)
یه خورده از سفرمون که گذشت،یه بار از دوستام خواستم اگه چادر اضافی دارن بهم قرض بدن تا اونجا با چادر باشم و بقیه ی سفر رو با چادر اضافی یکی از دوستانم گذروندم.
یه جا رفتیم تازه چندتا شهید پیدا کرده بودن
اونجا از شهدا خواستم اگه واقعا چادر حجاب برتر هستش، معرفتشو بهم بدن.
وقتی از سفر برگشتم نتونستم بدون چادر جایی برم(سپهر حجاب:دوستان من وقتی به اینجای مطلب رسیدم و داشتم میخوندم که بنویسمش نتونستم خودمو کنترل کنم.تو رو خدا اگه کسی هم مثل من شد برا هممون دعا کنه)
حتی صبر نکردم تا بریم و یه چادر نو بخرم و سر کنم.با یه چادری که گوشه ی کمدم بود و باهاش زیارتهامو میرفتم، شروع کردم و بیرون رفتم.
الان که الانه عاشق چادرم هستم.
از خدا میخوام هیچ وقت من و چادر رو از هم جدا نکنه آخه بدجوری دوسش دارم...
برگرفته از وبلاگ:
http://sepehrehejab.blogfa.com
سپهر حجاب